عرفانعرفان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات پسملی

اتلیه عرفان و هزاران حرف ناگفته

سلام معدرت میخوام از همه دوستان سعی میکنم وبلاگ رو سریع اپ کنم   دوستان تا امروزسعی داشتم این بشه دفتر خاژرات عرفان اما از امروز به بعد تمتمی خاطراتو مینویسم  پنجشنبه من و رسول و ابجیم رفتیم چهارراه پارک وی اتلیه سه سیب وقتی رسیدیم اصلا باورمون نشد اینجا همون جاست که از اینتر نت دیدم اخه توی یه خونه بودش نه تابلویی نه جای درست و درمونی وقتی رفتیم داخل برخورد گرم و صمیمی خلاصه ساعت ۱۰:۳۰شروع کرد به ژست و عرفان و خندوندن و... اما مگه عرفان میخنده دهنمون اسفالت شدش بعد از اون رفتیم جمهوری و برای آّبجیم گوشی خریدیم  و بعدش راهی خونه شدیم همین که رسیدیم ۱درشوهرم زنگ زد که شام بیاید اینجا دوباره لباس پوشیدیم  و راهی شدیم ...
7 اسفند 1392

اولین برف عرفان

عرفان خان ما امروز اولین برفش رو دید البته از پشت پنجره خب اخه هوا سرد بودش منم دلم نیومد ببرمش توی کوچه اما عوضش بهش اش دادم خخخ ...
7 اسفند 1392

کربلای عموی محمد

سلام کوشمولوخ خوفی امروز اومدم تا برات بنویسم عمو محمدت ۲۹ شهریور رفت کربلا کربلا رفتن اون همانا و ماندگاری ما خونه اونا همانا شما الان سه ماهته هی کم و بیش اذیت میکردی اما نه خیلی ملیکا و مائده تورو خیلی دوست دارن ۲ مهر تولد مائده بود رفت توی یه سال ایشالله تولد یک سالگی خودت عزیزم برات سنگ تموم میزارم خلاصه اینکه عمو محمد برگشته فقگ اومدم همینا رو بنویسم عسیس دلم ...
19 بهمن 1392

واقعا مادر بودن حس قشنگیه

*شده تشنت باشه ولی خسته ای بری آب بخوری یک دفعه بچه ات میگه مامان آب میدی من بعد بلند میشی یک لیوان آب بهش میدی ولی یادت میره خودت بخوری *شده بخوان از بچه ات آزمایش خون بگیرن بعد تو حالت بد بشه به حال مرگ بیفتی وایی من اشکم در میاد. *شده خودت بچه ات رو تنبیه کنی (حتما شده) وای به روزی که یکی به بچت چپ نگاه کنه دوست داری کله اش رو بکنی *قبلاز بچه دار شدن تا هر وقت دوست داری می خوابی ولی واسه بچه ات می تونی 24ساعت یا بیشتر نخوابی واسه هیچ کس حاضر نمیشی این کار رو بکنی مگر پارهتنت باشه *به آینده خودت از کی فکر کردی وقتی چند سالت بود ولی به آینده بچه ات هر روز هر ساعت و شاید هر لحظه فکر کنید . *زیاد شده بر...
19 بهمن 1392

واکسن دو ماهگی

امروز اولین واکسنته با مامانی رفتیم بهداری بعذ از توضیح دادن های خانم بهدار من رفتم توی راهرو تا بهت واکسن زندنی نبینم یهو صدای گریه ات اومدش اولین بار بود اشک از چشات میومد دلم برات سوختش اومدیم خونه بهت قطره دادم و خوابیدی خیلی بی حال بودی شب هم خونه مامانی خوابیدیم تا مواظبت باشیم خدایی نکرده تب نکنی که خدارو شکر اتفاقی نیوفتاد دوستت دارم یکی یه دونه ام ...
19 بهمن 1392